نقطه ضعف طرف مقابل اطلاع رسانی است. سرنوشت جنبش سبز در گرو اطلاع رسانی به همه قشر هاست. درست است که ما گروهی هستیم که می دانیم ولی گروه های خیلی خیلی بزرگی هستند که هنوز نمی دانند و تنها مجرای اطلاع رسانیشان صدا و سیمای حکومتی است. وظیفه ما فقط نوشتن و شیر کردن نیست. وظیفه ما این است که هر چه می خوانیم و می شنویم به دیگرانی که نمی خوانند بگوییم. به کسانی که در دایره اعتماد ما هستند. سیستم اطلاع رسانی دهان به دهان هنوز قوی ترین سیستم در ایران است. فقط باید با اطلاعات درست تغذیه شود.
جنبش سبز به جایی می رسد؟
آگوست 12, 2009 با aghafarzadکودتای مخملی بی کودتاگر
آگوست 12, 2009 با aghafarzadداشتم انقلاب 57 را با وضعیت فعلی مقایسه می کردم. سال 57 سیستمی وجود داشت و داشت کار می کرد، همین اعتراضات هم بود ولی آنچه که عملا شاه را ساقط کرد مردم بودن که با حرکت هاشون چوب عظیمی را در چرخ فرو کردن و رسما سیستم شاه را فنا کردند و رفت و مخصوصا سیستم دفاعی اون رو که ارتش بود از کار انداختن.
اما چیزی که الان داره اتفاق میفته اینه که یه چرخ داریم که سی ساله داره می چرخه و دیگه رسما درب و داغونه و امروز و فرداست که از کار بیفته. نیازی نیست کسی بخواد کودتا کنه یا انقلاب. سیستم به قدری مریضه که خودش زیر آب خودشو میزنه نیازی به زحمت کشیدن بیشتر نیست، احتیاجی هم نیست کسی دنبال رد پای دشمن بگرده: این سیستم خودش دشمن خودشه
توی این خر تو خری کی به کیه؟ چی به چیه؟
آگوست 10, 2009 با aghafarzadشب ها برای اینکه خوابم ببره فکر می کنم و معمولا با همون فکر هم میخوابم. دیشب داشتم قضایا رو تحلیل می کردم ( کدوم قضایا؟ سوال داره؟)
یاد اون جوکه افتادم که می گفت آخرالزمون شده چون حیوانات وحشتناکی پدید اومدن که آدم از ترسشون به کوسه پناه می بره.
هیچ کس به روی خودش نیاره اما همه می دونیم که سال 76 چرا به خاتمی رای دادیم. کسی دل خوشی از لباس روحانیت نداشت، به خاتمی رای دادیم چون مقابل جریان حاکم ایستاده بود. چون می خواستیم بگیم ما حاکم بزرگ رو نمی خواهیم. مایی که قدرت مخالفت با حاکم بزرگ رو نداشتیم خاتمی رو به عنوان کم هزینه ترین گزینه خودمون انتخاب کردیم.
این بار هم موسوی باز خاتمی شد برای ما، پرچم مخالفت ما شد. و پاش هم ایستادیم. زندانی دادیم، شهید دادیم.
اما آن طرف پرده چه خبره؟ سید علی چی فکر می کنه؟ جنتی چی فکر می کنه؟ هاشمی چطور؟ موسوی؟ سپاه؟
چیزی که به نظر میرسه اینه که باند جنتی دارن برنامه ریزی خفنی می کنن برای قدرت مطلقه. سپاه هم که بازوی نظامی و احمدی نژاد هم بازوی اجراییشون هست. یه شطرنج شروع شده و مهره ها یکی یکی دارن حرکت می کنند.
رهبر چی؟ اون چی میشه؟ من فکر می کنم سید علی چاره ای جز اطاعت دربست از این باند نداره. دو تا نکته هست که این حدس رو تقویت می کنه، یکی موضع گیری های احمدی نژاد در عزل و نصب هاش که دهن کجی رسمی به رهبر هستش و یکی هم تئوری های جنتی در باره حکومت اسلامی که نظرش اینه که حاکمان حکومت اسلامی در عصر غیبت مشروعیت مستقیم یا غیر مستقیم از جانب خدا ندارند. رهبری مهره وزیر طرف سیاه این بازیه. به نظر میاد توی بد وضعی گیر کرده و طرف سیاه داره خودشو آماده می کنه وزیرش رو بده تا برنده بازی باشه و داره مقدماتش رو آماده می کنه. مساله ای که مونده اینه که طرفداران آقا چی میشن؟ قاعدتا باید برای اونا هم یه فکری شده باشه در زمینه اینکه سوتی عظیمی از آقا گرفته باشند که اگر بر ملا بشه فاتحه اش خونده بشه.
از طرف دیگه وزیر طرف سفید هاشمی هستش که فعلا گویا طرف حق و حقیقت رو گرفته. ولی من که باور نمی کنم. هاشمی هم تا حالا دست به عصا راه رفته و از طرف دیگه هم نزدیک سی سال مملکت دست ایشون و دوستاشون بوده اگر کاره ای بود تو این مدت می کرد نه الان که گرد و خاکی به گوشه عبای مبارکشون رسیده. هاشمی معامله گر خوبیه و سعی می کنه با بهترین سود برنده باشه و الان به مصلحته که سمت ملت رو گرفته.
ابن وسط تنها گروهی که مطمئنا طرف مردم هستن مرجعیت غیر وابسته به حکومته که شاید منتظری گل سر سبد اون ها باشه هر چند انگیزه انتقام گیری هم میتونه داشته باشه ولی بالاخره باقی مراجع رو واقعا باز هم باید به عنوان آخرین سنگر دفاع از حق نگاه کرد.
دست اخر هم مردم هستند که بالاخره هنوز نمی دونند خودشون که چی میخوان؟ جمهوری؟ دموکراسی؟ جمهوری اسلامی؟ موسوی رئیس جمهور بشه؟ شورای رهبری میخوان؟ هاشمی رو رهبر می خوان؟ ولایت فقیه می خوان؟ آب و نون می خوان؟ مسکن ارزون می خوان؟ چی میخوان؟؟؟؟؟؟
پست یک خطی عنوان می خواد چیکار؟
آگوست 9, 2009 با aghafarzadچه حیف برای چه هدف کوچکی متحد شده ایم
من می خندم
آگوست 9, 2009 با aghafarzadمن، مردی که می خندید، سالهای کودکی را پشت سر گذاشته بودم. خندیدن را از کودکی در خاطره داشتم. ولی دیگر نمی خندیدم. انگار همه شادی ها را پشت سر جا گذاشته بودم. تکرار و تکرار و تکرار رنگ خنده را پاک کرده بود: خوشی زیاد کسالت آور شده بود!!!!!!!
بعد آن روزها آمد. جوانه امید سبز شد. شور و شوق آمد.
جمعه صبح رسید، جمعه شب رسید، تا صبح هزار هزار کابوس دیدیم و صبح سیاه شنبه، دیگری از من زاده شد. من مردم و من زنده شدم و من دیگر من نبودم.
گریستم مثل هر نوزادی که تولدش را فریاد می کشد. اشک و آه و فریاد بود.
ولی امروز من مردی هستم که می خندم. می خندم تا دشمنم بداند من هستم. من زنده ام. من از تولدم شادمانم. شادم که هستم، هستم که شاد باشم. می خندم چون روشنی را دیده ام. نور را دیده ام.
از امروز من مردی هستم که می خندد.
کودتا در وزارت اطلاعات
آگوست 9, 2009 با aghafarzadبا تغییرات جدید دکتر در معاونین وزارت اطلاعات، اگر همه معاونین جدید از اطلاعات سپاه اومده باشن تعجب نمی کنم. کودتا که شاخ و دم نداره. این دکتره که شاخ و دم داره. اینم عکسش در حال پختن آش با یه وجب روغن روش برای بنده و شما

من خواب دیده ام
آگوست 9, 2009 با aghafarzadمن خواب دیده ام
خواب دیده ام که آفتاب به همه می تابد
خواب دیده ام که برگها با دست باد می رقصند
که جوی آب خیابان پر از ماهی های قرمز خندان است
من خواب دیده ام که هوا گرم محبت است
من خواب دیده ام که تو می خندی، من می خندم
خواب من جای دوری نبود
خواب من سر همین خیابان خودمان بود
ولیعصر از شهید بهشتی به شهید مطهری
شهید ندا هم بود،
همه شهیدان بودند: شهید سهراب، شهید اشکان، شهید مصطفی، شهید امیر، شهید محسن، شهید حسین، شهید محمد، شهید ناصر، شهید کیانوش، شهید بهمن، شهید مسعود، شهید داوود، شهید مهدی، شهید یعقوب و خیلی شهدای دیگر
خواب دیدم دستها را بالا برده ایم و می گوییم “مرگ بر دیکتاتور”
و همه خوشحال بودیم، باتوم به دست نبود، لباس شخصی مسلح نبود
و همه خوشحال بودیم چون…. دیکتاتور مرده بود …
کور شوم اگر دروغ بگویم.
پ.ن: کسی تعبیر خواب می داند؟
انتخابات
آگوست 5, 2009 با aghafarzadآنچه در این روزها بر ما و ایران گذشت را هر چند پدران ما پیش از این دیده بودند، اما نسل ما هیچ وقت تجربه نکرده بود و بدون تردید تجربه ای نو و تاثیر گذار بوده و خواهد بود و فارغ از نتیجه نهایی همواره در حافظه این نسل ماندگار خواهد شد.
دوست داشتم اول در مورد نتایج شمارش آراء بگویم، اما بهتر است قبل از آن برآوردی از شرایط موجود در جامعه و حکومت داشته باشم و قبل از آن مقدمه ای در مورد نظام های دموکراتیک و اهمیت حقوق منتقدین:
معمولا گروه حاکم در هر حکومت دارای اعتقادات و خط مشی های خاص خود می باشد و طبیعی است که هر یک از این تفکرات و روش ها، مطلوب دسته ای از اعضاء جامعه بوده و با نظر دسته دیگر سازگاری نداشته باشد. این به خودی خود در هیچ جامعه ای که دموکراسی در آن حاکم باشد خطر محسوب نمی شود زیرا در چنین جامعه ای اولا حقوق اولیه فرد محترم شمرده می شود و هر فرد دسترسی به نیاز های اولیه خود داشته و دارای حقوق مسلم برای بیان و نشر آراء خود است هرچند در تضاد با تفکر حاکم باشد. به این ترتیب حقوق اقلیت تامین می گردد و چه بسا این اقلیت بتواند با گفتگو و تضارب آراء نظر اکثریت را نیز با خود همراه سازد. به علاوه جهت تضمین رعایت حقوق اقلیت همواره در این جوامع راه برای حضور گروه منتقد در بدنه حکومت باز است تا از این طریق نقطه ای برای بیان نظرات منتقدین در سطوح عالی مدیریت کشور باز باشد و حقوق آنان پایمال نشود.
اما متاسفانه در هیچ کدام از ادوار حکومتی در تاریخ ایران آنچه به چشم نمی خورد همین حفظ حقوق منتقدین است. امروز و در گروه حاکم نیز می بینیم رویه موجود در جهت حذف سیاسی گروه های منتقد و یکپارچه کردن حاکمیت به پیش می رود. روندی که به خصوص پس از روی کار آمدن دولت هشتم با کنترل سازوکار انتخابات توسط شورای نگهبان تشدید شد و با آغاز به کار دولت نهم به نقطه شکوفایی خود رسید و اکنون شاهد میوه های تلخ آن هستیم. آنچه مغفول مانده است این است که خواه ناخواه در حکومت تمامیت خواه (توتالیتر) حکومت نماینده حقیقی تمام مردم نیست بلکه تنها از گروه خاصی مشروعیت می گیرد که منافع آنها با منافع گروه حاکم در یک راستا باشد. بنا بر این از بعد دموکراتیک چنین دولتی فاقد مشروعیت می باشد و تنها در یک فضای دیکتاتوری قابل تعریف و تداوم است که امروز نیز شاهد تشکیل چنین دولتی هستیم. اگر چنین دولتی در جامعه ای تشکیل شده باشد که اکثریت قریب به اتفاق جامعه طرفدار جناح حاکم باشند البته دولت دارای حمایت مردمی خواهد بود و اعتراض اندک منتقدان نیز در این میان گم خواهد شد. اما آنچه امروز می بینیم با این حالت تفاوت چشمگیری دارد. بدون شک حتی اگر همین نتایج اعلام شده را بپذیریم ناچار به اعترافیم که با مخالفین پرتعدادی روبرو هستیم. چنان پر تعداد که صدای آنها قابل پوشاندن نیست. واضح است که طرفداران هر کدام از کاندیدا ها را نمی توان مطلقا صد در صد موافق تک تک آراء آن کاندیدا و جناح وابسته به او دانست. بلکه هر گروه با توجه به برنامه ها و وعده های انتخاباتی هر یک به طرفداری از او پرداخته اند و به نوعی هر گروه نماینده یک گروه از ساکنین دو طرف یکی از شکافهای طبقاتی مانند شکاف ثروت، اعتقاد و …. هستند. این نتایج نشان می دهند که نیروهای موجود در بطن جامعه به دو نیمه قدرتمند تقسیم شده اند. دو نیمه ای که هر یک به تنهایی پتانسیل لازم برای تحولات عظیم اجتماعی را دارند و مانند دو انبار بزرگ از باروت هستند که منتظر یک جرقه برای انفجارند و ادامه روند جناح حاکم برای حذف و نادیده گرفتن گروه مقابل جرقه ای است که می تواند این دو انبار را در انفجاری مرگبار به همراه هر چه که هست به نابودی بکشاند. تلاش برای حذف افراد از طریق زندان و تهمت و سرکوب تجمعات نیز مانند بریدن سرشاخه های درختی است که ریشه ای به اعماق تاریخ ایران دارد و خواه نا خواه اگر امسال شاخه اش شکست سال دیگر سبز خواهد شد. تنها راه بیرون رفت از این دور باطل توجه به آراء منتقدان و ورود آنها به بدنه حاکمیت و استفاده از پتانسیل آنها است که به خودی خود هواداران آنها را نیز با حکومت همراه و همداستان خواهد کرد و به جمهوریت نظام مشروعیت می بخشد وگر نه باز هم همین آش خواهد بود و همین کاسه.
اما در مورد نتایج اعلام شده انتخابات، فکر می کنم اگر آقای احمدی نژاد از پیروزی خود طبق نظر سنجی های انجام شده مطمئن بود نیازی به آن حرکات نمایشی و تهمت و افترا و جنجال سازی تلویزیونی و استفاده از آخرین دقایق وقت تلف شده و به کارگیری همه امکانات دولتی برای مقاصد شخصی خود در انتخابات که در هر کشور دیگری واقع می شد کسی که این تخلف را انجام داده بود از سمت خود استعفا می داد، نداشتند.
پ.ن.: در ضمن نقطه شروع برای مبارزه قانونی رسیدن به اهداف و خواسته های مشترک است که هنوز به آن نرسیده ایم. و اولین خواسته می تواند لغو نظارت استصوابی شورای نگهبان باشد. نقطه ای که مبارزه حاکمیت با آزادی های قانونی مردم از جمله حق انتخاب آزادانه از آن شروع شد.
درسهایی از گلستان سعدی برای حاکمان – درس 2
آگوست 4, 2009 با aghafarzadحکایت 2 – منبع ویکیپدیا -
مردم آزاری را حکایت کنند که سنگی بر سر صالحی زد درویش را مجال انتقام نبود سنگ را نگاه همیداشت تا زمانی که ملک را بر آن لشکری خشم آمد و در چاه کرد درویش اندر آمد و سنگ در سرش کوفت. گفتا تو کیستی و مرا این سنگ چرا زدی گفت من فلانم و این همان سنگست که در فلان تاریخ بر سر من زدی. گفت چندین روزگار کجا بودی گفت از جاهت اندیشه همیکردم، اکنون که در چاهت دیدم فرصت غنیمت دانستم
| ناسزایی را که بینی بخت یار | عاقلان تسلیم کردند اختیار | |
| چون نداری ناخن درنده تیز | با ددان آن به که کم گیری ستیز | |
| هر که با پولاد بازو پنجه کرد | ساعد مسکین خود را رنجه کرد | |
| باش تا دستش ببندد روزگار | پس به کام دوستان مغزش بر آر |
درسهایی از گلستان برای حاکمان – درس 1
آگوست 4, 2009 با aghafarzadيکي را از ملوک عجم حکايت کنند که دست تطاول به مال رعيت دراز کرده بود و جور و اذيت آغاز کرده، تا بجايي که خلق از مکايد فعلش بجهان برفتند و از کربت جورش راه غربت گرفتند. چون رعيت کم شد ارتفاع ولايت نقصان پذيرفت و خزانه تهي ماند و دشمنان زور آوردند.
هر كه فريادرس روز مصيبت خواهد
گو در ايام سلامت به جوانمردى كوش
بنده حلقه به گوش ار ننوازى برود
لطف كن لطف كه بيگانه شود حلقه به گوش
باري به مجلس او، در کتاب شاهنامه همي خواندند در زوال مملکت ضحاک و عهد فريدون. وزير ملک را پرسيد: هيچ توان دانستن که فريدون که گنج و ملک و حشم نداشت چگونه بر او مملکت مقرر شد؟ گفت: آن چنان که شنيدي خلقي برو به تعصب گرد آمدند و تقويت کردند و پادشاهي يافت. گفت: اي ملک چو گرد آمدن خلقي موجب پادشاهيست تو مر خلق را پريشان براي چه ميکني مگر سر پادشاهي کردن نداري؟
همان به كه لشكر به جان پرورى
كه سلطان به لشكر كند سرورى
ملک گفت: موجب گردآمدن سپاه و رعيت چه باشد؟ گفت: پادشاه را کرم بايد تا برو گرد آيند؛ و رحمت تا در پناه دولتش ايمن نشينند، و تو را اين هر دو نيست.
نكند جور پيشه سلطانى
كه نيايد ز گرگ چوپانى
پادشاهى كه طرح ظلم افكند
پاى ديوار ملك خويش بكند
ملک را پند وزير ناصح، موافق طبع مخالف نيامد. روي ازين سخن درهم کشيد و به زندانش فرستاد. بسي برنيامد که بني عم سلطان بمنازعت خاستند و ملک پدر خواستند. قومي که از دست تطاول او بجان آمده بودند و پريشان شده بر ايشان گرد آمدند و تقويت کردند تا ملک از تصرف اين بدر رفت و بر آنان مقرر شد.
رونوشت به آقایان