بمب گذاری سیستان را که شنیدم، اولین فکرم این بود که چطور این همه آدم مهم آنجا جمع شده اند ولی از نظر امنیتی کم آورده اند. خوب البته حرفم را هم زدم و فحش خورم از دوستان ارزشی هم که عالی و مناسب مجالس. لاجرم یکی از دوستان را خفت کرده حالیشان کردیم که پدر جان ما به خدا خوشحال نیستیم و دارد دلمان می سوزد که چرا این همه آدم مهم جمع شده اند یک جا و نتوانسته اند یک آقایی را با کلی بمب متصل بهش نگذارند بیاید آنجا خودش را بترکاند و این یعنی رخنه امنیتی و این که سپاه که خواسته امنیت را برقرار کند در مرز هنوز نتوانسته و فکر کنم آخر متوجه شدند که نخیر ما خوشحال نیستیم از اینکه یک عده ای بیایند و آدم بکشند و محکوم می کنیم.
بعد هم زیر یک جایی رد می شدیم داشتند بحث می کردند ما باز نظر دادیم و محکوم کردیم ترور را و این دفعه دوستان آن طرفی که روی پرچم ایرانشان عکس شیر و خورشید می کشند بستندمان به فحش که این ها فلانند و باید جشن بگیریم که انتقامی کشیده عبدالمالک ریگی. خلاصه آنجا نزدیک بود چند تا دوست ارزشی هم پیدا کنیم که گفتیم نه پدر جان گروه خون ما با شما جور در نمی آید و خونمان جفتی لخته می شود و اینکه دوری و دوستی.
حالا ماحصل بحث اینکه آقا آدم کشی بد کاری است و نباید آدم کشت و نباید خوشحال شد از اینکه کسی آمده و کسی را کشته و هر که هم خوشحال می شود از کشته شدن، وقتی خودش قدرت به دستش بیاید می زند و خیلی می کشد. مگر آنهایی که می گفتند می کشم می کشم آن که برادرم کشت، نکشتند؟
قرار نبود بنویسم ولی دیدم سمیه نوشته ویار کردم بنویسم.