چشم روی هم که بگذاری و باز کنی می بینی که خیلی سال گذشته از همه چیز. مخصوصا اگر آن سالها سالهایی بوده باشد که بخواهی فراموششان کنی. سالهایی بوده باشد که در آنها درد بوده، غم بوده، شادی هایش کوچکش را غم های بزرگ پوشانده باشد. همین است که یادم نیست چه سالی بوده. ولی خاطره های تکه تکه از آن سالها مانده.
در دانشگاه مثلا درس می خواندیم و عضو کانون عکس بودیم و این کانون عکس مستضعف بود چون اتاقش را در ساختمان شهید رضایی که لانه امور فرهنگی و فوق برنامه بود با کانون شعر شریک بود و بچه های آنها را زیاد می دیدیم.
تا اینکه یک بار دوستان کانون شعر که همخانه امان بودند در واقع دعوتمان کردند به شب شعر. و من هم رفتم. تنها قسمتی که یادم ماند یک شعر بود:” بوی گل مریم“. و شاعرش را که فرامرز حجازی بود. و وبلاگش را که باران اسیدی بود آن موقع کشف کردم و شعرهایش را خواندم.
الان در وبلاگ مهدی دیدم که مراسم ختم فرامرز حجازی “روز دوشنبه ساعت 17الی 18:30 مورخ 26 مرداد در مسجد دانشگاه صنعتی شریف برگزار می گردد”.
همین طور مبهوت مانده ام.
دوست دارم شعرش را اینجا تکرار کنم. خدا رحمتش کند.
بوی « گل مريم » مرا ياد تو
اصلا اين « مريم » لامصب هميشه مرا ياد تو … !!
پارسال هم همين وقتها بود
با يك تلفن و يك به خاطر من … !!
به خاطر او
دوباره آينه شدم
و سعي كردم وصفالحال !
اصلا” گور پدر هر چه آدم عاشق !
هر چه آدم خر !
- شما مرا دوست داريد ؟!
- … !!
- يعني كه بله ؟!
- … !!
- شما به ريش نداشته پدر « پارچهفروشتان » خنديدهايد … !!
آخر من خر… !
ببخشيد من عاشق … !!
اداي شتر درآوردم
كه خواب ترا ديدم:
پنبه دانه … !!
راستي گفتم: پارچه … !
ميخواهم به آن پدر سگت بگويي :
يك قواره كت برايم ببرد : – پنبه دانه … !! -
به قد همان كه بودم
نه آن كه شكستيد تا پارچه كمتر ببرد
ميخواهم لباس داماديام باشد
- با شاخهای گل مريم !
***
… با تمام « دوست ندارمت »
براي ازدواج بد نيستي !
شيرهايت بوي گل مريم
و من « مريم » را زياد … !!
اصلا چون « مريم » را دوست داشتم
- كه رفيق هممدرسهاي تو بود -
… عاشق تو شدم !
بيچاره « مريم » خر !
كه فكر ميكرد ، شما …؟!
آن وقت كه هيچ نبودي
تو و مادر خرش
پستش كرديد به « اصفهان »
در جعبهاي به رنگ « عروسی »
سفيد گرفته، سفيد « نمك »
اصلا بشكند دستی كه نمك … !!
***
… که پژمرده می شد اگر می ماند
و ميگذشتيد از اين
كه بويش تمام خانه،
تمام كوچه را برداشته بود
و من نيز را … !!
ترسيديد؟ ها … ؟!
اصلا” گور پدر هرچه آدم آدمفروش !!
هرچه مادر سگ !!
***
پستش كرديد به « اصفهان »
به شهر مردم خر
خر متعصب
به شهر مردمي كه به خستشان
هيچ وقت عاشق نميشوند … !
به شهر مردمي كه « مريم » را روي « نقل و نبات » ميگذارند
نه به خاطر « مريم »
كه به خاطر « نقل و نبات » !
***
… اصلا” گور پدر هر چه آدم خر !
اصلا” گور پدر هرچه « مريم » !
قول ميدهم آينه باشم
و حرفي از گذشته ها نزنم
… شيرت را از من دريغ مكن
به بوي « مريم » است كه زندهام … !!
***
و اولين بار به بوي او بود
كه خواب « شيطان » را ديدم
كه چگونه « شيطان » را فريفت
لباسش را در گرو گذاشت
و به خواب نوجواني من « باكره » آمد و
« شيطان » بازگشت !!
***
و حالا بوي گل مريم مرا ياد تو
اصلا ياد تو مرا به بوی گل مريم
اصلا ياد تو بود كه رفتم
سه شاخه گل مريم خريدم
گذاشتم در سه استكان همان « چايي »
که او ، تو را به من معرفي كرد … !!
… از چاي و ناخنها
و روايت قديمی مادربزرگ
مسافري در راه است
تو يا « مريم » … ؟!
حالا فرقي نميكند
بيا و مثل بچگيهايم
از پهلو رويم خم بشو و شيرم بده …
« مريم » هم ميآيد … !!
و بعد در همان استکانی
كه بوي « مريم » ميدهد
و با « بسته نباتي »
كه بوي « مريم » …
از مغازه شوهرش كش رفته است!
سه چاي داغ
كه … « مريم » …
را ميخوريم … !
و بسته خالي را به « اصفهان » پست ميكنيم
و روي بسته مينويسيم:
« با چاي داغ ،
در سردي زودرس « آذر » تمام شد ! »
و دريغ يك جرعه
تا نباتهايتان را
به بوي « مريم » …
هر چند ميدانم
نيش شما
از جنازه « مريم » هم شهد نبات ميگيرد :
زنبور عسل سگ!
***
اما براي ما :
- با دعاي سلامتي به جان شما و باقي بازماندگان -
فصل « مريم » با تمام زيباييهايش تمام شده است … !!
اصلا گور پدر هرچه « پارچهفروش » و « نباتفروش » …
ميخواهم به آن پدر سگت بگويي :
يك قواره كت برايم ببرد: – پنبه دانه … ! -
به قد همان كه شكستيد
نه قد همان كه بودم … !!
ميخواهم كفنم باشد
با شاخه ای گل خشك شده مريم !
***
اصلا گور پدر هرچه آدم آدمفروش
ديگر نميتوانم آينه باشم
وحرفی از گذشته ها نزنم
و پستانكم را به گل مريم خشك شده سر جيبم بمالم !
و شير شما را بمكم
و بگويم:
« مرسي مادام ،
چقدر شير شما …! »
… اصلا” لعنت به هر چه شير
لعنت به هرچه « دوست ندارم »
كه ازدواج ميشود … !!