بایگانیِ ژانویه, 2009

فرصت های کوچک، موقعیت های بزرگ

ژانویه 29, 2009

دور و بر ما پر از فرصتهای کوچک است. فرصتهای کوچکی که می توانند موقعیت های بزرگی برای ما ایجاد کنند. فقط کافی است از آنها استفاده کنیم.

آدم های موفق کار عجیب و غریبی در زندگی نکرده اند. شانس هم نیاورده اند. فقط به همین فرصت ها کمی فکر کرده اند و از آنها استفاده کرده اند.

پست بالای 15

ژانویه 28, 2009

احساس خیلی بدی دارم وقتی می بینم همه همکلاسی های دبستان، راهنمایی، دبیرستان، لیسانس و فوق هر کدوم برای خودشون یه گهی شدن.
فقط من هنوز همون آقایی که بودم هستم.

نه ولی جدا الان هرکدومشون یه گوشه دنیا دارن درس می خونن جز من خر که سر جام موندم و این زندگی مثل بختک افتاده روم نه راه پس دارم نه راه پیش

چنین گفت آلبرت

ژانویه 28, 2009

فکر می کنم دو چیز بی انتهاست. اولی ابعاد گیتی دومی حماقت بشر اولیش رو کاملا مطمئن نیستم اما در دومی هیچ شکی ندارم.

 آلبرت اینشتین

از اینجا برداشتم

عزت الله ضرغامی و صدا و سیما

ژانویه 26, 2009

عزت الله ضرغامی

عزت الله ضرغامی

 

صدا و سیما، به عنوان رسانه ملی و رسمی و تنها شبکه اطلاع رسانی فراگیر کشور یکی از مناطق کلیدی مدیریتی کشور است. مسند ریاست آن هم در همین حد دارای اهمیت است و تا امروز افراد خاصی را پذیرا بوده. اینکه این رئیس توسط رهبر منصوب می شود، لاجرم نشانه تاییدیه رهبر نسبت به این رئیس است. روزگاری محمد هاشمی برادر رئیس جمهور وقت روی این صندلی می نشست. نفر بعد لاریجانی بود که از آنجا به جاهای بهتری رسید و امروز هم عزت الله ضرغامی.

سوابق ضرغامی را در سایت بنیاد شهید آوینی می توانیم بخوانیم. ضرغامی کلا آدم پر سرو صدایی نیست و سرش به کار خودش گرم است. البته در کارش هم انصافا حسابی فعال است. همایش ها، بزرگداشتها و مناسبتهایی که توسط صدا و سیما برگزار می شود همه حضور او را در خود دارند و روزنامه جام جم نیز. او تحصیلات دانشگاهی تا مقطع کارشناسی ارشد و نیز تحصیلات حوزوی دارد. نه چندان جوان و نه چندان پا به سن گذاشته است. میانسال و در سالهای اوج بازدهی است.

اما یکی دو بار حرکت هایی کرده است که تصویرش در ذهن من مانده است. یک بار در حادثه C130 بود که خودش با سمت خبرنگار ویژه برای پوشش خبری به چابهار رفت. و این بار هم که حمایتش از عادل فردوسی پور. فکر می کنم دارد جایش را توی دل مردم باز می کند.

به نظر شما این دوره ضرغامی رئیس جمهور نمی شود؟

وقتی از خودم بدم می آید

ژانویه 25, 2009

گاهی وبلاگش رو می خوندم. مدتی که آپ نکرد منم دیگه دنبال نکردمش.

همکلاسی دانشگاه بودیم. همکلاسی دانشگاه زیاد دارم. سال پایینی و سال بالایی ها هم هستند.

یکی دوتا از بچه ها پیگیر همه هستند و سعی می کنن هر از چند وقت برنامه ای رو جور کنند دور هم باشیم. ولی من هیچ وقت تا امروز نرفتم.

خبر های خوب و بد هم از همین بچه ها میرسه.

امروز دیدم تو 360 نوشته بود که وبلاگش آپ شده برم بخونم. وقتی خوندم……

نمیدونم چی بگم. اصلا رویی ندارم که چیزی بگم. چرا باید این قدر بی خبر باشیم که همچین خبری بهمون نرسه؟

از خودم بدم میاد.

وبلاگ خوبی داره http://yyaghoot.persianblog.ir/

مهندس عادل فردوسی پور

ژانویه 25, 2009

عادل فردوسی پور

یه بار از نزدیک دیدمش فقط. تو دانشگاه. قد بلند و لاغر اندام و سیه چرده  و خوش برخورد.

کاش از اینا هزار تا بود

اگر شبها اهل قدم زدن باشی…

ژانویه 24, 2009

اگر شبها اهل قدم زدن از میدان ولیعصر به سمت ونک باشی، هر شب خطی های ونک کردستان را در میدان ولیعصر در انتظار مسافر می بینی. مسافر هایی را هم می بینی که چون ونک نمی روند منتظر تاکسی ایستاده اند.

اگر شبها اهل قدم زدن از میدان ولیعصر به سمت ونک باشی، هر شب ون های سبز رنگ را توی میدان می بینی که گناه را رصد می کنند.

اگر شبها اهل قدم زدن از میدان ولیعصر به سمت ونک باشی، احتمالا سر تقاطع زرتشت موتور سیکلت هایی را می بینی که زرتشت شرقی را خلاف می آیند. شاید یکیشان هم به تو تنه ای زده باشد.

اگر شبها اهل قدم زدن از میدان ولیعصر به سمت ونک باشی، شاید ماهی یک بار سوت زن معروف خیابان ولیعصر را ببینی. همان که آهنگ های درخواستی ات را با سوت زدن برایت اجرا می کند.

اگر شبها اهل قدم زدن از میدان ولیعصر به سمت ونک باشی، مغازه های رنگ و وارنگ را میبینی که ویترین آنها تو را دعوت می کند پول های بی زبان را به دخلشان سرازیر کنی.

اگر شبها اهل قدم زدن از میدان ولیعصر به سمت ونک باشی، دو تا گل فروشی سر راهت هست که وسوسه ات می کند دسته گلی برای عزیزی بخری. شک نکن بخر خوشحالش می کنی.

اگر شبها اهل قدم زدن از میدان ولیعصر به سمت ونک باشی، گاهی نگاهت با نگاه بچه های خیابان گره می خورد که هوس می کنی ازشان آدامس یا فال بخری یا روی ترازویشان ببینی امروز چقدر چاق شده ای.

اگر شبها اهل قدم زدن از میدان ولیعصر به سمت ونک باشی، گاهی نگاهت رد نگاه ف.ا.ح.ش.ه. ای را می زند که بی مشتری مانده است. راستش را بگو؟ وسوسه شدی؟

اگر شبها اهل قدم زدن از میدان ولیعصر به سمت ونک باشی، کارمند ها و کارگر هایی را می بینی که تند تند از کوچه های محل کارشان بیرون می آیند تا به آخرین اتوبوس برسند.

اگر شبها اهل قدم زدن از میدان ولیعصر به سمت ونک باشی، دختری را می بینی که مادر پیرش را از مطب دکتر بیرون می آورد و همان طور که سر مادرش داد می زند که چرا عکس و آزمایشها از دستش افتاده، آرام و بی صدا اشک می ریزد.

اگر شبها اهل قدم زدن از میدان ولیعصر به سمت ونک باشی، دختران و پسرانی را می بینی که خندان از آموزشگاه بیرون می آیند.

اگر شبها اهل قدم زدن از میدان ولیعصر به سمت ونک باشی، جا به جا بوی ذرت مکزیکی و کباب شکمت را به جشن دعوت می کند.

اگر شبها اهل قدم زدن از میدان ولیعصر به سمت ونک باشی، پسری را میبینی که از تو هزار تومن میخواهد تا به کرج برود. سرباز است و بی پول مانده. وقتی پول دادی و دور شدی و یواشکی عقب را نگاه کردی می بینی که از یک نفر دیگر و باز هم یک نفر دیگر و …..

اگر شبها اهل قدم زدن از میدان ولیعصر به سمت ونک باشی، ممکن است فیلم فروشی را ببینی که شش ماه پیش سرت را کلاه گذاشت و دی وی دی سوخته بهت قالب کرد. چه کار می توانی بکنی؟

اگر شبها اهل قدم زدن از میدان ولیعصر به سمت ونک باشی، پلیس سر فاطمی را می بینی که سر در گم میان ماشین ها مانده و سفیدی کلاهش به سیاهی نشسته. لیسانس وظیفه است.

 

اگر شبها اهل قدم زدن از میدان ولیعصر به سمت ونک باشی، خیلی چیز ها می بینی که خواب شب را از چشمانت بدزد. قدم نزن. با تاکسی برو و توی راه چرت بزن.

آندوسکوپی

ژانویه 12, 2009

جای شما خالی امروز پس از مدتها درگیری با معده عزیز و سوزش و حتی درد و مصرف اقراص فراوان، مفتخر فرموده جهت آندوسکوپی بیمارستان فیاض بخش تهران را مزین فرمودیم. البته نظر به الطاف دوستانی که در بیمارستان داریم خوشبختانه کار به نوبت گرفتن نکشید و تقریبا بدون معطلی روی تخت دراز شده و لوله مربوطه توسط آقای دکتر هاشمی که از اساتید به نام، فوق تخصص گوارش و کبد و ریاست محترم بیمارستان میلاد نیز هستند ( رپرتاژ آگهی!!!!!!) به قعر معده و بلکه هم پایینترمان فرستاده شد.

آنهایی که آندوسکوپی کرده اند میدانند چه کار تهوع آوری است. البته دقیقا تهوع آوری اش به خاطر ورود جسم خارجی به حلق و تحریک آن می باشد. ولی دیدن مناظر داخل لوله گوارش روی مانیتور مخصوصا برای من که خیلی دوست دارم جذاب بود و بیچاره پرستار مربوطه هی به من می گفت آقا سرت رو خم کن و من هی باز بالا و مانیتور را دید میزدم.

القصه ظاهرا مری و معده و دوازدهه ( اثنی عشر) کلا دچار التهاب و به شدت آلوده به هلیکوباکتر پیلوری می باشد و لازم است سریعا به پزشک مربوطه مراجعه فرماییم. وصیت نامچه نیز حاضر نمودیم تقبل الله.

دوران خوشی، دوران ناخوشی

ژانویه 12, 2009

نمی دونم چرا همه پدیده های عالم هستی حالت گردشی و تکرار دارن؟ به این دقت کرده بودین؟ گردش زمین، کهکشان، حتی خود عالم هستی هم به روی خودش خمیده شده و بسته است.

فقط یه چیزه که ظاهرا بازه و ابتدا و انتها داره و اونم زمانه، که البته هاوکینگ یه چیزایی گفته در مورد زمان بی کرانه و این چیزا که من نفهمیدم راستش.

خوب به نظرم اومد که وقایع زندگی ما هم یه حالت تکراری دارن. یه دوره هایی هست که دوره های خوبی هستن. توشون اتفاقای خوب میفته. حالت خوبه، دور و برت تولد و عروسیه، تو کارت پیشرفت می کنی.

بعدش یه دوره های دیگه ای هست که همه چی برعکس میشه، مریض میشی، تو دوست و آشنا ها هم مریضی و مرگ و میر میفته، یهو خودت ممکنه بمیری،  خلاصه زندگیت به لجن کشیده میشه.

و باز دوباره. نمیدونم چرا اینجوریه؟

الان هم  یکی از اون دوره های بد شروع شده. خبر مریضی چند تا از آشنا ها، بیماری خودم و بقیه اش رو خدا به خیر بگذرونه.

چای دوستی

ژانویه 10, 2009

دوستی با بعضی آدمها مثل نوشیدن چای کیسه ایست هول هولکی و دم دستی.این دوستی ها برای رفع تکلیف خوبند اما خستگی ات را رفع نمی کنند.این چای خوردنها دل آدم را باز نمی کند خاطره نمی شود فقط از سر اجبار می خوریشان که چای خورده باشی به بعدش هم فکر نمی کنی.
 
 
 دوستی با بعضی آدمها مثل خوردن
چای خارجی
است.پر از رنگ و بو .این دوستها جان می دهد برای مهمان بازی برای جوکهای خنده دار تعریف کردن برای فرستادن اس ام اس صد تا یک غاز.برای خاطره های دم
 دستی. اولش هم حس خوبی به تو می دهند. این چای زود دم خارجی را می ریزی در فنجان بزرگ. می نشینی با شکلات فندقی می خوری و فکر می کنی خوشبحال ترین آدم روی زمینی.فقط نمی دانی چرا باقی چای که مانده در
 فنجان بعد از یکی دوساعت می شود رنگ قیر یک مایع سیاه و بد بو که چنان به دیواره فنجان رنگ می دهد که انگار در آن مرکب چین ریخته بودی نه چای.
 
 
 دوستی با بعضی آدمها مثل نوشیدن
چای سر گل لاهیجان است.باید نرم دم بکشد.باید انتظارش را بکشی.باید برای عطر و رنگش منتظر بمانی باید صبر کنی.آرام باشی و مقدماتش را فراهم کنی باید آن را بریزی در یک استکان کوچک کمر باریک.خوب نگاهش کنی.عطر ملایمش را احساس کنی و آهسته جرعه جرعه بنوشی اش و زندگی کنی

ایمیل وارده – منبع نامعلوم