دختر کبریت فروش

By aghafarzad

کتش رو از رخت آویز برداشت و سوئیچ ماشن رو از کشو. آسانسور، پارکینگ.

صبح به دخترش قول داده بود براش کتاب داستان بخره و امشب قبل از خواب براش بخونه.

برای شب یلدا هم باید هندونه می خرید. ماشین رو روشن کرد. ازشرکت بیرون زد. از وانت های هندونه فروش یه هندونه خرید. بعدش یاد قولش افتاد. ماشین رو در کتاب فروشی پارک کرد و داشت میرفت داخل مغازه که یه پسر فال فروش به کتش آویزون شد. آقا یه فال بخر، آقا یه فال بخر. زیر لب غرغر کرد و کتش رو از دست پسر در آورد و رفت تو کتاب فروشی. یک کم بالا پایین کرد. یه کتاب مجموعه داستان خرید و اومد بیرون. این دفعه یه پسر گل فروش دم در مغازه بود. از دست اون هم در رفت و پرید تو ماشین. سر چهار راه یه دختر بچه آدامس فروش دید. نگاه دختر بچه هم روی سرمای اخمهاش یخ زد. به خونه رسید.

دختر کوچولوش به استقبالش اومد. بابا بابا چی برام خریدی؟

بیا عسلکم برات هندونه و کتاب خریدم.

شب دور هم خوش گذشت. وقت خواب شد. دخترک ازش خواست براش کتاب بخونه. کتاب رو باز کرد و اولین داستان رو شروع کرد: دخترک کبریت فروش:

هوا خيلي سرد بود و برف مي باريد .  آخرين شب سال بود . دختري كوچك و فقير در سرما راه مي رفت . دمپايي هايش خيلي بزرگ بودند و براي همين وقتي خواست با عجله از خيابان رد شود دمپايي هايش از پايش درآمدند . ولي تنوانست يك لنگه از دمپايي ها را پيدا كند ….

قصه تمام شد. اما نگاه دخترک وحشت زده بود. از دخترک پرسی:د بابا جون خوشت اومد. دخترک با گریه گفت: بابا جون، چرا دختره نرفت خونه اشون تا یخ نزنه؟ ….. سکوت. باباجون، چرا کسی به دختره کمک نکرد؟ ….. سکوت. باباجون، نکنه منم یه روزی یخ بزنم؟؟؟؟

دخترکش را بغل کرد و گفت نه بابا جون تا منو داری هیچ وقت تنها نمیمونی قول میدم.

رفت که بخوابد ولی خواب قصد نداشت به چشمش بیاید. شروع به شمردن گوسفند ها کرد: یک گوسفند، دو گوسفند، سه گوسفند،….. چهار …. گوسفند، …… یک دختر کبریت فروش، …….. دو….دختر…. کبریت فروش،….. سه …. پسر ……فال فروش، …. چهار …… پسر ………… گل فروش، ……. پنج …….. دختر آدامس فروش………

خوابش برد. فردا صبح توی نت خوند:

در سردترین شب سال جاری، شبی که سرانجام اولین برف سال تهران بارید، بیست و پنج کارتن خواب از شدت سرما يخ زدند و جان سپردنــد! ..

 

پاسخ دهید