بهانه برای حرف زدن خیلی هست، فردا عید است، امروز برف آمد، هفته دیگر ماموریت میروم کیش و این هذیان های روزمره.
اما، وقتی تقویم را ورق می زنم تاریخ امروز را میبینم که 26/9/87 است. 87، 87، 87،!!!!!!!!
کی شد 87؟ دیروز 86 بود و پریروز 85. 75 بود که پایم به تهران باز شد به دانشگاه. ای لعنت به روزگار که مثل سگ می گذری. لعنت به روزگار که یادم نیست عید امسال بود که با هم قهر بودیم یا عید پارسال؟ که پارسال تولدت را در شرکت گرفتی یا سال قبلش. ای لعنت به این موهای سفیدی که دارند یکی یکی زیاد می شوند.
روزگار لعنتی می آید و می رود. شب روز می شود و روز شب و ما هی به آن خط قرمز پایانی نزدیک و نزدیکتر می شویم بدون انکه بفهمیم چقدر مانده تا به آن برسیم. و چه به عجله هم می دویم. جوری که انگار پشت خط خبری است و ما اصلا دور و برمان را نگاه هم نمی کنیم و اصلا نمی فهمیم که این جاده لامصبی که داریم ازش می گذریم چقدر قشنگ است و زیر آن درخت چه سایه ای دارد و آن جوی آب چه لذتی دارد که کفشهایمان را در بیاوریم و پای برهنه داخل آب سردش بایسیتم.
هر چه فکر کردم که چرا اینجاییم نفهمیدم. دیگر نمی خواهم به آن فکر کنم. چون اگر لازم بود بدانم خودم می دانستم و لازم نبود کسی بیاید برایم تعریف کند از اینکه چرا اینجایم و برایم فلسفه ببافد که چرا باید اینجا سرم را پایین بیاندازم و بدوم و هیچ جا را نگاه نکنم تا زودتر از بقیه به آخر خط برسم، چون آن طرف خط یک چیزهای خوبی است که کسی نرفته ببیند و میروی می بینی ولی کسی هم برنگشته که تعریف کند از آن طرف این روبان قرمز.
دیگر نمی دوم. هم زیر آن سایه خنک درخت خواهم خوابید هم پا برهنه داخل جوی آب می ایستم. گلهای باغ را خواهم چید، سیب سرخ خوش بو را گاز خواهم زد. چرا نزنم؟ جای دندان مادرم هنوز روی سیب است. عطر دستانش را حس می کنم. آن وقت که پدرم می ترسید به درخت نزدیک شود مادرم بود که شهامت داشت و طعم سیب را چشید.
اهل سفر هستی؟ لذت سفر در رسیدن به مقصد نیست، سفر خود مقصد من است. بگذار لذت سفر را احساس کنم. بگذار مسافر باشم. نمی خواهم اسبی باشم که چشمانش را با چشم بند بسته اند تا فقط راه پیش رو را ببیند. عاقبت همه به پایان می رسیم. دیر یا زود. بگذار انسان وار برسیم نه اسب وار.
دسامبر 16, 2008 در t 5:30 ب.ظ |
باید دستنوشت منو برای مهرداد می دیدی که توش تاریخ رو زدم 78
))))) یعنی من هم باورم نمی شه که الان سال 87 هستیم !!!!!!!!!!!!!!
دسامبر 16, 2008 در t 7:09 ب.ظ |
اخ دستت درد نكنه كه گفتي. من اسم اين اقا رو به دوستم بگم ببينم چي ميشه. لطف كردي
دسامبر 28, 2008 در t 2:05 ب.ظ |
سفر همیشه همسفر میخواد.
دسامبر 28, 2008 در t 2:18 ب.ظ |
هم سفر رو در راه سفر هم میشه پیدا کرد