Archive for دسامبر, 2008

دختر کبریت فروش

دسامبر 20, 2008

کتش رو از رخت آویز برداشت و سوئیچ ماشن رو از کشو. آسانسور، پارکینگ.

صبح به دخترش قول داده بود براش کتاب داستان بخره و امشب قبل از خواب براش بخونه.

برای شب یلدا هم باید هندونه می خرید. ماشین رو روشن کرد. ازشرکت بیرون زد. از وانت های هندونه فروش یه هندونه خرید. بعدش یاد قولش افتاد. ماشین رو در کتاب فروشی پارک کرد و داشت میرفت داخل مغازه که یه پسر فال فروش به کتش آویزون شد. آقا یه فال بخر، آقا یه فال بخر. زیر لب غرغر کرد و کتش رو از دست پسر در آورد و رفت تو کتاب فروشی. یک کم بالا پایین کرد. یه کتاب مجموعه داستان خرید و اومد بیرون. این دفعه یه پسر گل فروش دم در مغازه بود. از دست اون هم در رفت و پرید تو ماشین. سر چهار راه یه دختر بچه آدامس فروش دید. نگاه دختر بچه هم روی سرمای اخمهاش یخ زد. به خونه رسید.

دختر کوچولوش به استقبالش اومد. بابا بابا چی برام خریدی؟

بیا عسلکم برات هندونه و کتاب خریدم.

شب دور هم خوش گذشت. وقت خواب شد. دخترک ازش خواست براش کتاب بخونه. کتاب رو باز کرد و اولین داستان رو شروع کرد: دخترک کبریت فروش:

هوا خيلي سرد بود و برف مي باريد .  آخرين شب سال بود . دختري كوچك و فقير در سرما راه مي رفت . دمپايي هايش خيلي بزرگ بودند و براي همين وقتي خواست با عجله از خيابان رد شود دمپايي هايش از پايش درآمدند . ولي تنوانست يك لنگه از دمپايي ها را پيدا كند ….

قصه تمام شد. اما نگاه دخترک وحشت زده بود. از دخترک پرسی:د بابا جون خوشت اومد. دخترک با گریه گفت: بابا جون، چرا دختره نرفت خونه اشون تا یخ نزنه؟ ….. سکوت. باباجون، چرا کسی به دختره کمک نکرد؟ ….. سکوت. باباجون، نکنه منم یه روزی یخ بزنم؟؟؟؟

دخترکش را بغل کرد و گفت نه بابا جون تا منو داری هیچ وقت تنها نمیمونی قول میدم.

رفت که بخوابد ولی خواب قصد نداشت به چشمش بیاید. شروع به شمردن گوسفند ها کرد: یک گوسفند، دو گوسفند، سه گوسفند،….. چهار …. گوسفند، …… یک دختر کبریت فروش، …….. دو….دختر…. کبریت فروش،….. سه …. پسر ……فال فروش، …. چهار …… پسر ………… گل فروش، ……. پنج …….. دختر آدامس فروش………

خوابش برد. فردا صبح توی نت خوند:

در سردترین شب سال جاری، شبی که سرانجام اولین برف سال تهران بارید، بیست و پنج کارتن خواب از شدت سرما يخ زدند و جان سپردنــد! ..

 

روز های هیچ

دسامبر 16, 2008

بهانه برای حرف زدن خیلی هست، فردا عید است، امروز برف آمد، هفته دیگر ماموریت میروم کیش و این هذیان های روزمره.

اما، وقتی تقویم را ورق می زنم تاریخ امروز را میبینم که 26/9/87 است. 87، 87، 87،!!!!!!!!

کی شد 87؟ دیروز 86 بود و پریروز 85. 75 بود که پایم به تهران باز شد به دانشگاه. ای لعنت به روزگار که مثل سگ می گذری. لعنت به روزگار که یادم نیست عید امسال بود که با هم قهر بودیم یا عید پارسال؟ که پارسال تولدت را در شرکت گرفتی یا سال قبلش. ای لعنت به این موهای سفیدی که دارند یکی یکی زیاد می شوند.

روزگار لعنتی می آید و می رود. شب روز می شود و روز شب و ما هی به آن خط قرمز پایانی نزدیک و نزدیکتر می شویم بدون انکه بفهمیم چقدر مانده تا به آن برسیم. و چه به عجله هم می دویم. جوری که انگار پشت خط خبری است و ما اصلا دور و برمان را نگاه هم نمی کنیم و اصلا نمی فهمیم که این جاده لامصبی که داریم ازش می گذریم چقدر قشنگ است و زیر آن درخت چه سایه ای دارد و آن جوی آب چه لذتی دارد که کفشهایمان را در بیاوریم و پای برهنه داخل آب سردش بایسیتم.

هر چه فکر کردم که چرا اینجاییم نفهمیدم. دیگر نمی خواهم به آن فکر کنم. چون اگر لازم بود بدانم خودم می دانستم و لازم نبود کسی بیاید برایم تعریف کند از اینکه چرا اینجایم و برایم فلسفه ببافد که چرا باید اینجا سرم را پایین بیاندازم و بدوم و هیچ جا را نگاه نکنم تا زودتر از بقیه به آخر خط برسم، چون آن طرف خط یک چیزهای خوبی است که کسی نرفته ببیند و میروی می بینی ولی کسی هم برنگشته که تعریف کند از آن طرف این روبان قرمز.

دیگر نمی دوم. هم زیر آن سایه خنک درخت خواهم خوابید هم پا برهنه داخل جوی آب می ایستم. گلهای باغ را خواهم چید، سیب سرخ خوش بو را گاز خواهم زد. چرا نزنم؟ جای دندان مادرم هنوز روی سیب است. عطر دستانش را حس می کنم. آن وقت که پدرم می ترسید به درخت نزدیک شود مادرم بود که شهامت داشت و طعم سیب را چشید.

اهل سفر هستی؟ لذت سفر در رسیدن به مقصد نیست، سفر خود مقصد من است. بگذار لذت سفر را احساس کنم. بگذار مسافر باشم. نمی خواهم اسبی باشم که چشمانش را با چشم بند بسته اند تا فقط راه پیش رو را ببیند. عاقبت همه به پایان می رسیم. دیر یا زود. بگذار انسان وار برسیم نه اسب وار.