وقتی که نمی خندم

By aghafarzad

یک لینک. و بعد یک لینک دیگر. و یک دانلود مرا برد به دوران کودکی و خاطراتش.http://gavrasblog.wordpress.com/2008/10/05/qoran/

بچه بودم. خیلی. چهار سالم بوده. خودم زیاد یادم نیست. عکس تولدم هست. یک کیک خانگی با چهار تا شمع بلند تولد. شمع تولد نیست، شمع های بی برقی است. دارم شمع ها را فوت می کنم. اما کنارم مهمان های تولد نیستند. اتاق آذین بندی شده نیست. با لباسهای خانه نشسته ام روی زمین. تنها مهمان تولد من کنارم دراز کشیده. در بستر بیماری است. تولد چهار سالگی من در کنار بستر بیماری خاله کوچکم گرفته شد، او که مهمان ما بود و خیلی زود هم رفت.

مرا خیلی دوست داشت. خاطرات پراکنده ای از او دارم خیلی کوچک بودم. و خیلی زود تجربه مردن را لمس کردم. دیدن کسی و بعد دیگر هرگز ندیدن او. او که چقدر درد کشید و چه زندگی سختی داشت در این زندگی کوتاهش. جنگ، آوارگی، بیماری. مرگ .

خانه پر شد از مشکی پوش ها. چه داغی گذاشته بود. خاطرات پراکنده، مهمانهای سیاه پوش. گریه و شیون. عبدالباسط. لو انزلنا هذا القرآن علی جبل لرایته خاشعا.

امروز یک لینک، یک لینک دیگر و یک داونلود مرا برد به آن دوره. خاطره عزیزی که رفت. اشک هایم.

می گویند بعد از رفتنش یک بار دیده بودمش. در کوچه بازی می کرده ام و بعد آمده ام خانه و گفته ام که در کوچه آمده پیشم ولی حرف نمیزده.

یک مصراع شعر ، تقریبا شعر، نوشته بود با خط قشنگش. شعری که نتوانسته بود بنویسد. درد امانش نمیداد. ستاره نقره می باشد.

من با لمس مرگ بزرگ شدم. بازی هایم با مرگ بود. و جایش خالی بود. جایش خالی هست. دلم برایش تنگ شده. نمی خندم

برچسب‌ها: ,

پاسخ دهید