بایگانیِ اکتبر, 2008

زمستان

اکتبر 30, 2008

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت !
سرها در گريبان است
كسي سر برنيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد، نتواند،
كه ره تاريك و لغزان است
وگر دست محبت سوي كس يازي
به اكراه آورد دست از بغل بيرون
كه سرما سخت سوزان است
نفس كز گرمگاه سينه مي‌آيد برون ابري شود تاريك
چو ديوار ايستد در پيش چشمانت
نفس كاينست، پس ديگر چه داري چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديك؟
مسيحاي جوانمرد من! اي ترساي پير پيرهن چركين!
هوا بس ناجوانمردانه سرد است … آي …
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوي، در بگشاي
منم، من، ميهمان هر شبت، لولي‌وش مغموم
منم، من، سنگ تيپا خورده رنجور
منم، دشنام پست آفرينش، نغمه ناجور
نه از رومم، نه از زنگم، همان بيرنگ بيرنگم
بيا بگشاي در، بگشاي، دلتنگم
حريفا! ميزبانا! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي‌لرزد
تگرگي نيست، مرگي نيست
صدايي گر شنيدي، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگذارم
حسابت را كنار جام بگذارم
چه مي‌گويي كه بيگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟
فريبت مي‌دهد، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست
حريفا! گوش سرما برده است، اين يادگار سيلي سرد زمستان است
و قنديل سپهر تنگ ميدان، مرده يا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود، پنهان است
حريفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز يكسان است
سلامت را نمي‌خواهند پاسخ گفت
هوا دلگير، درها بسته، سرها در گريبان، دستها پنهان،
نفس‌ها ابر، دلها خسته و غمگين،
درختان اسكلتهاي بلورآجين،
زمين دلمرده، سقف آسمان كوتاه،
غبارآلوده مهر و ماه،
زمستان است …
م.اميد
مهدي اخوان ثالث

شروع مشترک

اکتبر 26, 2008

وقتی خبر ازدواج می شنوم ناخودآگاه لبخند می زنم. به این فکر می کنم که الان یک دانه کاشته شده است. این دانه را دو نفر با هم کاشته اند و قرار است درخت تنومندی بشود. درختی که مال آن دو است. درختی که ثمره سالها تلاش آن دو خواهد بود. چیزی است که به آنها تعلق دارد و نه هیچکس دیگر. درختی که قرار است هدیه ای باشد برای خودشان و برای  دنیا. سایه اش، میوه هایش.

این جور وقت ها به گذشته خودم هم نگاه می کنم. این نه سالی که درخت زندگی مشترک من و نازنینم عمر دارد. به درختمان نگاه می کنم که دارد کم کم پا میگیرد و قدش از خودمان بلند تر میشود و احساس می کنم چقدر درخت قشنگی است و خوشحال می شوم که دارد خوب رشد می کند. که نگذاشتیم آفت بزند. که هر وقت لازم شد باغبانی اش کردیم، هرسش کردیم، آبش دادیم. تکیه گاهش بودیم.

وقتی خبر ازدواج می شنوم خوشحال می شوم و نگران هم. توی دلم دعا می کنم که از دانه زندگی مشترکشان خوب محافظت کنند. نگذارند آفت بزند. درختشان خوب پا بگیرد. زمینش خوب باشد. درخت قوی و پرباری باشد.

امروز هم که خبر ازدواج این دوستان را شنیدم ناخودآگاه لبخند زدم:

http://tavazoee.blogfa.com و http://homakabiri.blogfa.com

تبریک می گویم و برای خوشبختیشان دعا می کنم.

روزها، هفته ها، ماه ها، سال ها

اکتبر 21, 2008

روزها هفته ها را، هفته ها ماه ها را و ماهها سالهایی را می سازند که تو به گندشان می کشی

هیپنوتیزم

اکتبر 21, 2008

دیروز سر کلاسی بودیم که تعدادی برنامه جنبی داشت ویکی از برنامه ها هیپنوتیزم بود. من تا دیروز موردی از هیپنوتیزم را ندیده بودم و اتفاقاتی که افتاد فعلا بنده را در حیرتی عجیب فرو برده !!!!!

هیپنوتیزم کننده پسری جوان بود که قبل از معرفی شدنش اصلا فکر می کردی قرار است بعد از پایان جلسه کار نظافت را انجام دهد. ولی بعد از انجام کارش……

واقعا حیرت آور بود. وقتی یکی از حضار را که جزء شاگردان کلاس بود هیپنوتیزم کرد، من را از جا بلند کرد و خواست دستم را بدون حرف زدن بالا و پایین ببرم. و هیپنوتیزم شده با چشمان بسته دقیقا منطبق با حرکت دست من دستش را حرکت میداد.

ببخشید این اصطلاح را استفاده می کنم ولی حقیقتا کف کردم

به روح اعتقاد دارم

اکتبر 8, 2008

داستان اون جوک که می پرسه به روح اعتقاد داری رو حتما شنیدید. اگه نشنیدین از اونا که شنیدن بپرسین

ولی من به روح اعتقاد دارم. به قدرت های ماوراء الطبیعه هم معتقدم ولی نه به واسطه ایمان و اعتقاد دینی. به واسطه تجربه.

عجیبه؟ نه چندان.با دو تجربه در این زمینه مرتبط بوده ام.

اولی مربوط به خاله بزرگم بود. خاله ام عمل آپاندیس انجام می دهد. بعد از عمل در اثر یک اتفاق بیهوش می شود و یک تجربه نزدیک به مرگ (Near Death Experience) را از سر می گذراند. دقیقا با همه مشخصات کلاسیک آن. اول از بالا خودش را می بیند و عملیات احیاء پزشکان. بعد قضیه آن تونل نورانی و تکرار خاطرات برایش پیش می آید و برش می گردانند.

دومی مربوط به یکی دیگر از بستگان است که قدرت های عجیبی داشت. فکر می کنم هنوز هم داشته باشد ولی ده سالی است که دیگر کاری انجام نمی دهد و زندگی آرامی در کنار همسر و دختر کوچکش دارد. کارهای عجیبی می کرد. گذشته ات را می گذاشت کف دستت. با چشم بسته و با لمس کتاب آن را می خواند. عکس را با نوک انگشت می دید و حتی درجه حرارت مربوط به نقاط مختلف را روی عکس ارزیابی می کرد. با چشم بسته جای همه حاضرین مجلس را مخص می کرد. هر چقدر هم که جابجا می شدی.

این شد که من ماوراء الطبیعه را قبول دارم

وقتی که نمی خندم

اکتبر 8, 2008

یک لینک. و بعد یک لینک دیگر. و یک دانلود مرا برد به دوران کودکی و خاطراتش.http://gavrasblog.wordpress.com/2008/10/05/qoran/

بچه بودم. خیلی. چهار سالم بوده. خودم زیاد یادم نیست. عکس تولدم هست. یک کیک خانگی با چهار تا شمع بلند تولد. شمع تولد نیست، شمع های بی برقی است. دارم شمع ها را فوت می کنم. اما کنارم مهمان های تولد نیستند. اتاق آذین بندی شده نیست. با لباسهای خانه نشسته ام روی زمین. تنها مهمان تولد من کنارم دراز کشیده. در بستر بیماری است. تولد چهار سالگی من در کنار بستر بیماری خاله کوچکم گرفته شد، او که مهمان ما بود و خیلی زود هم رفت.

مرا خیلی دوست داشت. خاطرات پراکنده ای از او دارم خیلی کوچک بودم. و خیلی زود تجربه مردن را لمس کردم. دیدن کسی و بعد دیگر هرگز ندیدن او. او که چقدر درد کشید و چه زندگی سختی داشت در این زندگی کوتاهش. جنگ، آوارگی، بیماری. مرگ .

خانه پر شد از مشکی پوش ها. چه داغی گذاشته بود. خاطرات پراکنده، مهمانهای سیاه پوش. گریه و شیون. عبدالباسط. لو انزلنا هذا القرآن علی جبل لرایته خاشعا.

امروز یک لینک، یک لینک دیگر و یک داونلود مرا برد به آن دوره. خاطره عزیزی که رفت. اشک هایم.

می گویند بعد از رفتنش یک بار دیده بودمش. در کوچه بازی می کرده ام و بعد آمده ام خانه و گفته ام که در کوچه آمده پیشم ولی حرف نمیزده.

یک مصراع شعر ، تقریبا شعر، نوشته بود با خط قشنگش. شعری که نتوانسته بود بنویسد. درد امانش نمیداد. ستاره نقره می باشد.

من با لمس مرگ بزرگ شدم. بازی هایم با مرگ بود. و جایش خالی بود. جایش خالی هست. دلم برایش تنگ شده. نمی خندم