خاطره ای از دیشب: برق رفته بود و در ابتدای خواب بودم که صدایی از روی آستینم به گوشم رسید. دستی زدم که چیزی نبود. پنج ثانیه بعد خزش پاهای خارداری را روی پایم احساس کردم و فریاد سوووووسک سر دادم. و ناچار بیدار شده همسر جان را از خواب پریده و هراسان به هال رهنمون شده و در تاریکی با نور موبایل سوسک را جسته له کردم
سپتامبر 1, 2008 در t 2:09 ب.ظ |
البته فریادی سر ندادم و این قسمت محض قشنگی متن اضافه شد. بلکه مانده بودم چه بگویم که همسر جان از خواب بیدار شود ولی نترسد و آخرش هیچی نگفتم و کمی سر و صدا و اینا کردک که بیدار شد و بعد بهش گفتم و اینا
سپتامبر 1, 2008 در t 7:58 ب.ظ |
سوســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــک ، جیغ اینطوری فریاد زدی ؟؟؟؟؟ D: