زندگی این روزها خیلی بهتر و آسان تر شده است. با رفتن آنها انگار بار سنگینی از دوش ما برداشته شد. هرچند ما به زندگی در تاریکی خو کرده بودیم و سالها دور از نور خورشید و در تاریکی امپراطوری کوچک خود را برپا کرده بودیم، اما این روز ها همه از آن روزگار تاریک به عنوان دوران بردگی و حقارت یاد می کنند و روزهای طلایی پیش رو را با امیدواری در انتظارند. فرزندان ما با طلوع آفتاب بیدار خواهند شد و هرگر آن دوران نکبت بار را نخواهند دید. آری دوران آنها سپری شده است. چقدر زیاد بودند وچه قدرتمند. بیست میلیون نفر. اگر چه جمعیت ما چندین برابر آنها بود اما با قدرتی که آنها داشتند هیچ یک از ما را توان پایداری در برابر آنان نبود. چه کسی باور می کرد روزی بی ترس آنها بتوانیم به آفتاب سلام کنیم و از داشتن آسمان آبی بالای سر لذت ببریم؟ به زندگی پر از ترس و وحشت در تنگنای اسارت خو گرفته بودیم تا آنکه آن واقعه اتفاق افتاد. تا چند روز نفهمیدیم. ولی نشانه هایی دریافت کردیم. از هیاهوی روزمره آنها دیگر خبری نبود و روشنایی بخش شبها هم فقط ماه و ستارگان بودند.
وقتی با ترس و احتیاط به خانه هایشان وارد شدیم چه دیدیم! خانه ها ویران شده و پر از اجساد آنها بود. اجسادی که زیر آوارها مانده بودند. همان ها که در زمان حیات برخی با لذت و برخی با ترس ما را بی رحمانه سلاخی می کردند، اکنون خود با ترس و وحشت در زیر آوارها جان داده بودند. روزهای اول بعضی هاشان هنوز زنده بودند و ما چه لذتی می بردیم که مانند فاتحان جنگی هزاران هزار ساله، بر پیکر نیمه جان آنها رژه برویم و پوست لطیف آنها را که غبار مرگ تیره کرده بود بخراشیم. آری ما پیروز شده بودیم اما کدام سردار فاتح این پیروزی را برایمان به ارمغان آورده بود؟ هنوز نمی دانستیم.
آنها بازماندگانی هم داشتند. عده ای قلیل که جان به در برده بودند ولی همه چیزشان از کف رفته بود و دیگر توان مقابله با ما را نداشتند. یا شاید میل به زندگی در آنان را همان حادثه که جان هم نوعانشان را گرفت، از میان برده بود و ما مغرورانه آنها را نادیده می گرفتیم و اکنون مالک بلا منازع مایملک آنها بودیم از خانه و کاشانه و خورد و خوراک. و دیگر ما را به آنان چه کار. هیچ گاه اندیشه انتقام را در سر نپروراندیم، زیرا که ما چون آنان کینه توز نبودیم.
امروز آخرین بازماندگان آنها نیز شهر را ترک گفتند و رفتند در مسیر سرازیر شدن رود ها به جایی که دیگر هم نوعانشان انتظار حادثه ای دیگر را می کشند.
تا مدتی پرندگان و سگ و گربه و موشها در شهر پرسه می زدند و از اجساد آنان تغذیه می کردند، اما این نیز به پایان رسید و اکنون هیچ کدام باقی نمانده اند. فقط ما هستیم که وارثان بی منازع شهر بزرگ هستیم.
می گویند آنها دیگر پا به شهر نخواهند گذاشت چون از ابتدا هم هیچ کدام متعلق به شهر نبودند. برخی تاریک اندیشان اما، می گویند با رفتن آنها و خالی شدن شهر ما نیز ناچار از رفتن هستیم و باید به سمت روان شدن رودها مهاجرت کنیم تا باز هم در سایه آنها باشیم. چون همیشه آنها بودند که خوراک می ساختند و ما پس مانده خوار آنها بوده ایم و اگر آنها زباله هایشان را به ما هدیه نمی کردند حیات ما نیز به پایان رسیده بود. اما من می گویم: برادران! آنچه آنان می کردند، ما نیز خواهیم کرد. تا کی باید زباله و پسمانده خوار باشیم؟ ما نیز دانه خواهیم کاشت و شکار خواهیم کرد. و فرزندان ما با گیاه و گوشت بر خواهند بالید و طعم زباله را هرگز در یاد نخواهند داشت و هرگز زندگی ذلت باری که ماداشتیم را نخواهند دید.
آری برادران! شکر گزار خدا باشید که تهران را با این زلزله ویران کرد و همه انسانها را به دیار عدم فرستاد و اینک تهران در دست ماست. ما سوسک هایی که همیشه لگد کوب کوچک و بزرگ آنها بودیم. ما را با کفش یا حشره کش، تک تک یا دسته جمعی می کشتند و دست ما کوتاه بود. اکنون آنها رفته اند و تهران از آن ماست. بیایید آزاد باشیم و زندگی کنیم. بیایید نفس بکشیم.
پ.ن.: زلزله تهران هنوز نیامده. یادتان نرفته که در راه است؟ هر صد سال یک بار…