خواهش دل

دسامبر 1, 2009 با aghafarzad

صبح فیلم شادی بعد از انتخابات مردم هندوراس رو دیدم یهو دلم خواست. چشمهام نمیدونم چرا خیس شدن با اینکه بارون نمی اومد.

اسلامی – انسانی

نوامبر 16, 2009 با aghafarzad

لایحه انسانی کردن علوم اسلامی توسط دولت تدوین می شود

نفی خشونت

اکتبر 20, 2009 با aghafarzad

بمب گذاری سیستان را که شنیدم، اولین فکرم این بود که چطور این همه آدم مهم آنجا جمع شده اند ولی از نظر امنیتی کم آورده اند. خوب البته حرفم را هم زدم و فحش خورم از دوستان ارزشی هم که عالی و مناسب مجالس. لاجرم یکی از دوستان را خفت کرده حالیشان کردیم که پدر جان ما به خدا خوشحال نیستیم و دارد دلمان می سوزد که چرا این همه آدم مهم جمع شده اند یک جا و نتوانسته اند یک آقایی را با کلی بمب متصل بهش نگذارند بیاید آنجا خودش را بترکاند و این یعنی رخنه امنیتی و این که سپاه که خواسته امنیت را برقرار کند در مرز هنوز نتوانسته و فکر کنم آخر متوجه شدند که نخیر ما خوشحال نیستیم از اینکه یک عده ای بیایند و آدم بکشند و محکوم می کنیم.

بعد هم زیر یک جایی رد می شدیم داشتند بحث می کردند ما باز نظر دادیم و محکوم کردیم ترور را و این دفعه دوستان آن طرفی که روی پرچم ایرانشان عکس شیر و خورشید می کشند بستندمان به فحش که این ها فلانند و باید جشن بگیریم که انتقامی کشیده عبدالمالک ریگی. خلاصه آنجا نزدیک بود چند تا دوست ارزشی هم پیدا کنیم که گفتیم نه پدر جان گروه خون ما با شما جور در نمی آید و خونمان جفتی لخته می شود و اینکه دوری و دوستی.

حالا ماحصل بحث اینکه آقا آدم کشی بد کاری است و نباید آدم کشت و نباید خوشحال شد از اینکه کسی آمده و کسی را کشته و هر که هم خوشحال می شود از کشته شدن، وقتی خودش قدرت به دستش بیاید می زند و خیلی می کشد. مگر آنهایی که می گفتند می کشم می کشم آن که برادرم کشت، نکشتند؟

قرار نبود بنویسم ولی دیدم سمیه نوشته ویار کردم بنویسم.

حقوق من

اکتبر 6, 2009 با aghafarzad

دیروز رفتم بانک و گفتم: آقا حقوق من را اینجا می دهند؟ طرف گفت شما؟ گفتم بشر هستم، حقوق بشر را شما نمی دهید؟

خود نظام بینی

سپتامبر 12, 2009 با aghafarzad

همه درد ما از اینجا شروع شده که حضرت آقا و اعوان و انصارشون توهم خود نظام بینی پیدا کردند. یعنی نظام رو با افراد نظام جابجا کردن. البته عامدانه است

سوال اساسی

سپتامبر 10, 2009 با aghafarzad

واقعا خامنه ای چه آتوئی داده دست مصباح که جرات نمی کنه نفس بکشه؟

مسجد سنگر است، سنگر ها را حفظ کنید

سپتامبر 10, 2009 با aghafarzad

به مسجد نرفتم امشب. روحانی پیر مسجد بازنشسته شده و جایش را جوانی پر کرده. مسجد سنگر است. یک سنگر دیگر امسال به دست دشمن افتاد.

ایرانی بر قله افتخار!

آگوست 26, 2009 با aghafarzad

این بار نیز دانشمندان جوان ایرانی افتخار آفریدند. پژوهشگران جوان ایرانی در پژوهشکده اوین موفق شدند به فن آوری پیوند مغز دست یابند.

وگر نه هیچ رقمه دیگه من به فکرم نمیرسه تونسته باشن این همه اعتراف رو زورچپون کنن تو مغز ملت

نمی خواهم بمیرم …

آگوست 23, 2009 با aghafarzad

نمي خواهم بميرم ، با كه بايد گفت ؟

كجا بايد صدا سر داد ؟

در زير كدامين آسمان ،

روي كدامين كوه ؟

كه در ذرات هستي رَه بَرَد توفان اين اندوه

كه از افلاك عالم بگذرد پژواك اين فرياد !

كجا بايد صدا سر داد ؟

فضا خاموش و درگاه قضا دور است

زمين كر ، آسمان كور است

نمي خواهم بميرم ، با كه بايد گفت ؟

اگر زشت و اگر زيبا

اگر دون و اگر والا

من اين دنياي فاني را

هزاران بار از آن دنياي باقي دوست تر دارم .

به دوشم گرچه بار غم توانفرساست

وجودم گرچه گردآلود سختي هاست

نمي خواهم از اين جا دست بردارم !

تنم در تار و پود عشق انسانهاي خوب نازنين بسته است .

دلم با صد هزاران رشته ، با اين خلق

با اين مهر ، با اين ماه

با اين خاك با اين آب …

پيوسته است .

مراد از زنده ماندن ، امتداد خورد و خوابم نيست

توان ديدن دنياي ره گم كرده در رنج و عذابم نيست

هواي همنشيني با گل و ساز و شرابم نيست .

جهان بيمار و رنجور است .

دو روزي را كه بر بالين اين بيمار بايد زيست

اگر دردي ز جانش برندارم ناجوانمردي است .

نمي خواهم بميرم تا محبت را به انسانها بياموزم

بمانم تا عدالت را برافرازم ، بيفروزم

خرد را ، مهر را تا جاودان بر تخت بنشانم

به پيش پاي فرداهاي بهتر گل برافشانم

چه فردائي ، چه دنيائي !

جهان سرشار از عشق و گل و موسيقي و نور است …

نمي خواهم بميرم ، اي خدا !

اي آسمان !

اي شب !

نمي خواهم

نمي خواهم

نمي خواهم

مگر زور است ؟

-فریدون مشیری

پر کن پیاله را…

آگوست 23, 2009 با aghafarzad

پر كن پياله را
كاين آب آتشين
ديريست ره به حال خرابم نمي‌برد

اين جام‌ها كه در پي هم مي‌شوند
درياي آتش است كه ‌ريزم به كام خويش
گردآب مي‌ربايد و آبم نمي‌برد

من با سمند سركش و جادويي شراب
تا بيكران عالم پندار رفته‌ام
تا دشت پر ستاره‌ي انديشه‌هاي گرم
تا مرز ناشناخته‌ي مرگ و زندگي
تا كوچه باغ خاطره‌هاي گريز پا
تا شهر يادها
ديگر شراب هم جز تا كنار بستر خوابم نمي‌برد

هان اي عقاب عشق!
از اوج قله‌هاي مه آلود دوردست
پرواز كن به دشت غم‌انگيز عمر من
آنجا ببر مرا كه شرابم نمي برد
آن بي ستاره‌ام كه عقابم نمي برد

در راه زندگي
با اين همه تلاش و تمنا و تشنگي
با اينكه ناله مي‌كشم از دل كه :
آب … آب …
ديگر فريب هم به سرابم نمي برد

پر كن پياله را “
— فریدون مشیری